تبليغاتX
´¯`°» S p E C i A L . F a C e «°´¯`
-----> you are the One <-----
نمي دونم چرا چند وقتيه بهم ريختم

اصلا تو حال خودم نيستم

انگار وجود ندارم ، انگار فقط بين آدم ها راه ميرم ، يكم حرف مي زنم ، به ظاهر مي خندم و دوباره در خودم فرو مي رم

نمي دونم چه حسيه

شايد يه اتفاقي مي خواد بيفته

يه اتفاق عجيب يا شايد ساده ، يه اتفاق معمولي ، كه مثل روز مرگيه آدم ها حس نميشه

خيلي آرومم ، خيلي تو فكرم ، خيلي خسته ام ، خيلي بي حوصله ، و خيلي دلتنگ قديما

دلتنگ گذشته ها ، گذشته هايي نه چندان دور

شايد يه ماهه پيش ، 2 ماهه پيش ، شايد زمستونه سرد و گرمي كه گذشت

زمستوني كه گرماش سوزوندم ، حرارتش هنوز توي وجودمه

سرماش توي تك تكه سلول هاي بدنم رسوخ كرده ، تنم رو كم كم داره از پا ميندازه ... ولي دوسش داشتم ،

جسمم پيرشده ، دلم ؟ دلم چي ؟؟؟ هنوز همون آدمه قديمم ؟؟؟ هنوز از ته دل مي خندم ؟ يا نيستم ؟ يا فقط هستم و تو دنياي خودم تو توهماته خودم دارم دست و پا مي زنم ؟

كي ام ؟ كجام ؟ حس مي كنم دنياي من و ذهنم از هم بيگانه شدن ، حس مي كنم يكي اين وسط داره ساز مخالف رو مي زنه ، هميشه دوست داشتم قوانين رو بشكنم اما الان حس مي كنم قانون هاي خودمم داره شكسته ميشه

نمي خوام ...

صداي خنده هام داره آزارم ميده ، انگار دارم به خودم مي خندم .. انگاز مضحكه ي دست خودم شدم

چقدر نفرت انگيز شدم ، چقدر بي هدف و بي اراده ...

 دارم راه مي رم ، اما كجا مي رم ؟ همه چيز واسم عجيب شده ، انگار آدماي دورو برم كه دم از دوستي مي زنن هم دارن بهم مي خندن !

چقدر حقيرن ... چقدر پست و چندش آورن

زير پاهام خالي شده ، نكنه از اين بالا بفتم پايين ؟ واي كه اگه بيفتم ... چه زندگيه خنده دار و مزحكي ميشه !

اونوقت خودم و با اراده ي خودم بهش مي خندم

به حماقتم

به فريب خوردنم ، فريب روز تولدم ! فريب معنيه پر زرق و برق زندگي ، رويا ، دنيا ، مرگ

نگو ،نگو خدا مي خواد بگه ته تهش مرگه

نگو خدا مي خواد بكوبونتم زمين و تماشام كنه

آخه من مي پرستيدمش ،

به خداييش قسم صالح ترينه بندگانش من بودم

به خداييش قسم من بنده اش رو خوار نكردم

به خداييش قسم من دنيايي رو ساختم كه حتي آدم و حوايي كه المشون كرد براش نساختن  ، اونا شكستنش

به خداييش قسم من كم نذاشتم

پرستيدمش

با تمامه وجودم پرستيدمش

راهه جلوي پاي من به كجا ختم ميشه ؟

دارم با اين سرعت كجا مي رم ؟

خداي من ، معنيه لجن چيه ؟ معنيه غرق شدن چيه ؟ معنيه نكبت و فقر و حقارت چيه ؟

خدااااااااااااا چرا اين قدر كلمه ي نكبت آور واسه حقارته بنده هات خلق كردي تا تو فقر و لجن و كثافت با تمامه وجودشون غرق شن ؟؟؟؟؟؟؟؟؟

خدااااااااااااااا تو بزرگي ... چرا  چرا   چرا    چرااااا         چرا بزرگي تودوباره  بهم ثابت نمي كني ؟؟؟

انتظار ديگه بسه ... به خداييت قسم به شادي و خنده هاي زندگيم ايمان دارم ، چون خوشبخت ترينم

اينو با تمامه وجودم حس كردم ... منو به خوشي هام برگردون ، منو به دنياي آدما برگردون ... منو به راهي كه يه عمر جون كندم تا ساختمش برگردون

مي خوام بازم برم بالا ، مي خوام فقط به اون بالا نگاه كنم

نمي خوام گيج و منگ باشم

نمي خوام بي هدف دست و پا بزنم

نمي خوام

خدا ...

خودت مي دوني

 

+ نوشته شده در  شنبه 1388/02/19ساعت 21:10  توسط ... | 
دلم واسه مبارزه با این زندگی تنگ شده.

ولی اونقدر خسته هستم که رمقی برای ایده های ذهنیم ندارم.

دلیلی هم برای جنگیدن ندارم.

همه چیز آروم و شیرینه!

مثه لذت یه بوسه!

خدای من بالاخره کاره خودشو کرد.

یه وقتایی حس می کردم تو یه چاه عمیق فرو رفتم . حس می کردم تو عمقه این زندگی دارم دست و پا می زنم.

حس می کردم همه ی خواستنی ها و داشتنی های من بدون اون یه کابوسه!

هیچ چیز لذت بخش نبود.

تا اون روزی که ...

****

تاس های زندگیه من یکی یکی به هوا پرتاب می شدن و هر کدوم پله ای جدید روو به دنیایی نا شناخته  برای من به تصویر می کشید .

و روح من جسورانه در پی معمای بودن ها و زیستن ها بود !

چونان گرگی در طلب شکار !!!

و امروز...

یک دلیل برای بودن دارم !

و  یک شمشیر برای مبارزه!

اما باز هم بی تاب .

با دغدغه ی یک تاس که مدت هاست به آسمان پرتاب شده اما هنوز به دنیای خیالاته من پا نگذاشته !

دلم می خواد فریاد بزنم و بودنم رو یاد آور بشم! بودنی تک!!! حقارت آوره! کاش نیمه ی گم شده ی من این جا بود!

این بشر ۴ دست و پا بی هیچ خواهشی برای طلب بودنه من در پی نابودی هاست! و همواره با هر حرف خنجری رو در بدنت فرو می بره!

تا شاید تنها لذت برای تو درد باشه!

لازم است خاموش باشم و  افکارم را برای خودم نگه دارم!

از اعماق وجودم صدایی به گوش می رسد !

کور سویی امید!

هميشه يكي هست كه توي همه ي سختي ها يي كه نتوني خودت به تنهايي گره هاشونو باز كني دستتو بگيره و كمكت كنه . اگه تو به اين معتقد باشي هيچ وقت تو اين راه يا جنگ نمي موني و نمي بازي .

آدم توي زندگيش نمي تونه فقط خودش باشه . اگه اين جور مي خواست باشه پس چرا آدما از دو جنسن؟!

خوب ٬ نميشه ديگه .

تو اين جنگ ٫ يه حامي ٫ يه پشتيبان ٫ يه تكيه گاه محكم و قرص  ٫ يه اميد براي بودن ٫ زنده گي كردن ٫ يه دست گرم و هميشه آماده براي كمك ٫ نيازه ! مگه نه ؟!

اگه تو آدمي رو پيدا كردي كه خودشو توي بودن تو تصور كرد ، مطمئن باش اگه ازش كمك خواستي بدون چون و چرا كمكت مي كنه ٬ چون اون از جنس تو ِ٫ اون خودشو توي تو و شخصيت و عقايد تو ميبينه ٫ اونم به تو نياز داره . شايد يه خنجرم توي بدن اون فرو رفته باشه .

اين زندگي درسته يه جنگه اونم از نوع ناجوانمردانه ! اما...

...****...

هر كسي توي زندگيش آرمان يا هدفي داره كه همه ي نيرو يا تلاش و وقت و قدرت و ماهيت وجودي خودشو صرف رسيدن به اون مي كنه كه اگه نداشته باشه واسه پوچ زندس .

تو اين راه ممكنه هر بلائي به سرت بياد . اينكه روي پاي خودت وايسي يعني متكي به شخص خودت باشي . نه به غير . نه به كسي كه هدفش خرد كردن شخصيت والاي انسانيه .

تو وقتي به دنيا اومدي فقط خودت بودي.

2 نفر باهم در آميختند و شد يك موجود زنده( يك اشرف مخلوقات ) كه بايد يه راهيو طي كنه و يه مسير از قبل تعيين شده رو بره تا به يه جا يا هدفي برسه .

اون هدف و اون راه رو تو تعيين ميكني . تو فقط تو ... به تنهايي .

اون موقع ٬ وقتي خيلي كوچولو بودي بهت گفتن كسي هست كه صداش ميزنن خدا ٬ گفتن مي توني هميشه و همه حال ازش كمك بخواي ٬ اگه صلاح بود كمكت ميكنه ٬ يا اينكه آزمايشت مي كنه ٬ در هر صورت تو بر اساس اون قسمتي كه براي تو كنار گذاشته شده تو اين دنياي بزرگ و بي انتها پيش ميري .

تو تو اين دنيا ديده نميشي . مث يه قطره كه توي عظمت دريا ديده نميشه . مگر اينكه خودش بخواد !

حالا اگه قسمتت باشه و قرار باشه تا آخره اين راه بي پايان بري خوب ميري و سفر به سلامت شايد تو تونستي آخر راه رو كشف كني . شايد نه همون وسطاش پس زدي و موندي و سوختي . شايد .. شايد ... شايد...

اول تولد ... دوم زندگي ... سوم مرگ

هر كدوم يه قانون يه روش يه راه و چاه ...

 

جنگ وقتي تموم شده است كه به مرگ نزديك باشي !

زنده ها از نظر من همه مردن. مرده هايي كه يه سريشون آرزوي يه مرگ تدريجي رو دارن كه به آرامش ابدي برسن .

 -اما مرده هاي متحرك .

 آرامش رو ما مي تونيم با وجود زندگي هم به دست بياريم . فقط كافيه به وجود خودمون معتقد باشيم و كسي كه خواست ما باشيم .

 

اون صدا هم خاموش شد!

می دونستم همیشه عنصری برای نابودی هست.

ولی من دارم شروع می کنم!

 همه ی روز هام رو یه پله کردم. دارم میسازم و می رم بالا !

احتمالا تاس من اون بالا افتاده!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1387/05/02ساعت 19:4  توسط ... | 
یه آرزو دارم

یه آرزوی آرامش بخش

یه آرزو که زندگیمو تغییر میده

یه آرزو که بیشتر میشه بهش گفت یه آرامش

یه آرامش درونی

یه شادی ِ بزرگ...

یه حس ِ قشنگ و دوست داشتنی...

 

یه آرزوووو

یه آرزو که با بدست آوردنش به جرئت می تونم بگم تمامه خوشی های دنیا ماله من میشه...!

یه پاکی... یه حس ِ ناب... یه حس ِ پاک...!!!

 

من دارم دنباله این آرزو می دوم... می رم تا هر جا که شد... تا بهش برسم... به این آرزوووو

یه آرزو که بر خلافه همیشه دست  یافتنی ترین و ممکن ترین اتفاق زندگیه من میشه...

آرزویی که ماله فردای منه... فردایی که یه گذشته ی شیرین رو برای من می سازه... یه فردای پر از عشق...

عشق به خودم... به این حس... به .... به خدا....

خدایی که تو راهه بدست آوردن ِ این آرزو کلی بهم امید داد...

 کلی آروومم کرد...

با گریه های شبونم منو تنها نذاشت...

خدایی که واسه من زندس...

واسه من بزرگه...

واسه من رویایی ترین وجوده...

خدایی که می پرستمش...

همیشه...

هر چی باشم...هر کی باشم...هر جا باشم...خدای منه...

با اون آرزو ... با اون خدا... با این دنیای بی رحم و جون سخت...  به یه عالمه حس پاک توو وجودم  ... می خوام آروووم شم...

می خوام مثه بچگی هام بشینم کارتون نگاه کنم

می خوام با عروسکه دوست داشتنیم کتاب قصه بخونم و شبا تو بغلش بخوابم...

می خوام یاد ِ کودکی کنم...

یاد ِ سادگی...

پاکی های اون موقع....

دلم برای تاب بازی تنگ شده...

واسه هوای بارونیه شمال...

واسه بدو بدو کردن و جیغ کشیدن و ....

دلم واسه خودم...

واسه غرورم...

واسه ترانه های داریوش...

واسه اون ۳ تا شمع روشن که تا صبح دووم نیاوردن...

 

می خوام یه نذر کنم...

یه نذر ِ بزرگ... یه نذر که برای من بزرگه...

دیشب خوابشو دیدم...

یه باغ ِ بزرگ...  یه مهمونی ِ بزرگ و یه عالمه شمع ِ روشن... با نور های طلایی...

دلم می خواد با آرامش سرمو بذارم رو سینه ی عشقم و بهش بگم می پرستمش...

دلم می خواد....

ولم... خیلی آرامش می خواد...

دلم با اون آرزو خوش بخت ترین دل میشه... دلم برنده میشه...

دلم از گریه به درد اومده...

دلم زخمی شده...

می خوام زخمشو التیام ببخشم...

.....

می خوام گذشته ی شیرینم رو توو یه صندوقچه ی رویایی با یه کلید ِ جادویی قایم کنم...

تا شاید وقتی دیگر...

جایی دیگر یادش کردم...

یا شاید توو یه روووزه طوفانی این صندوقچه ی رویایی زیره کروور ها خاک... خاک ِ پذیرنده دفن شه..

شاید به اعماقی پنهان رفت...

شاید با رفتنه اون همه چیز تازه شد...

یه شمع روشن کردم...

باید تا صبح بسوزه...

همه ی پنجره ها رو بستم ... راهه هر چی عنصر ِ نابود کنندس رو سد کردم...

زل زدم به نورِ خیره کنندش....

می سوزه....

می سوزه...

می سوزه.....

دلم تورو می خواد...

معجزه ی زندگی ِ من....!

معجزه با تو فرقی نداره......

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/11/16ساعت 0:15  توسط ... | 

پر تپش باشد دلي كه خون به رگ هاي تنم داد...

به نظر تو آينده چند حرفه؟

خيلي؟؟

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/10/18ساعت 6:27  توسط ... | 
آرام بگیر و چشمانت را ببند ...

 نخستین ترانه هایی را که در کودکی شنیده ای به یاد بیاور

در ذهن ِ خود شروع به خواندن ِ آنها کن...

از خواندن دست بکش...

به صدا های پیرامونت گوش بسپار...

بر مبنای آنها آهنگی بساز...

و با تمام ِ وجود به رقص در آ...

به هیچ نیاندیش...

اما سعی کن نگاره هایی را که خود به خود ظاهر می شوند به خاطر بسپاری...

........................

زندگی یعنی شمارش ِ اعداد...

زندگی معدود است...

زندگی شمارنده ای عظیم با یک قفل منطقی ِ بزرگ....!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/07/05ساعت 21:7  توسط ... | 

 

عشق .. دوست داشتن... آغازی نو ... تولد ....

جشن ... سرور ... شادی ... رفته ها ....

یاد بود .. خاطره ها ... پیمان ....!!!!

یاد باد آن روزگاران .. یاد باد ...!

 

 

*****************

 

چه سرعتی ... چرا اینقدر زود می گذره؟؟؟ من یه گوشه تو این همه سیاره ... یه وجوده پوچ .... من کیم؟؟

چرا هستم ؟؟

دنیا .. دیوونه...!

امروز ... عاشق ... ولی دیروز ...!!!!

امروز یه عشق زمینی دارم ... یه وابستگی دنیایی ... یکی که وجودشو می پرستم.... یکی که چشاش واسه من یه دنیا می ارزه .... امروز من ماله اونم ... و این اولین سالیه که باهم شروع کردیم ... باهم دعا کردیم... باهم پیمان بستیم که لحظه ی مرگ در آغوشه همدیگه جون بدیم....

داره شب میشه .. چه شبه قشنگی ... با خودم قرار گذاشتم که اگه یه رووز عاشق شدم از عشق بمیرم ... نه در ...

دستاشو تو دستام گرفتم ... گرمه... گرماش به وجودم آرامش میده .... من اون رو می پرستم.... 

چقدر آرووم خوابیده ... کوچولوی من ... دلم می خواد لباش رو ببوسم ... هیچ لذتی بالا تر از این نیست که در آغوشه اون باشمو وجودمون یکی بشه....

زندگی خیلی قشنگه ... خیلی قشنگ تر از اون چیزی که فکرشو می کردم ... یادمه چه نفرتی ازش داشتم .....!  ولی باید یادم باشه که خودم تلاش کردم ... تا زیبایی هاش چند قدم بیشتر فاصله نداشتم ...!

ولی فقط خدا می دونه چه روزا و شبایی رو گذروندم تا اون چند قدم تموم شد ...!!!!

*************

حرارته تنش دل چسبه...!!! دلم می خواست ساعت ها یه گوشه بشینم و نگاش کنم...! زندگیمه... 

 ...................................

*******Y*******

 

تو برو بگرد اگه خدا رو پیدا کردی ... اگه فهمیدی چرا هستیم .. اگه خسته شدی ... اگه گریه کردی ... اگه همون بالش خیس شد مونسه شبات .... اگه یه دست ... یه صدا ... کمه....

ولی بدون ...

شاید با یه گل بهار شد ...!

شاید اون یه نفری که دست زد به دنباله اون صدای شور و هیا هو و تشویقای گرمه دیگران هم بلند شد ...

شاید اون یه نفر نیمه ی زندگیه تو شد ...

چشماشو نگا کن ...!!!!

توش یه عالمه حرفه ...

دروغاشو نبین .. شاید مجبور شده ....!

بفهمش ... اون شاید واسه همیشه مثه همون بالشه خیس مرهمه دردت شد ...!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/06/19ساعت 8:58  توسط ... | 

می خواستم یه دفعه آرووم آرووم  پاورچین پاورچین رو سرنوشتم پا بذارم جوری که نفهمه . گولش بزنم ..

جلو رفتم ... یواشکی و بی سر و صدا ... پای اول رو خواستم بذارم دیدم یکی عطسه می کنه !  بزرگترا می گن صبر اومده ... وایسا ... یکم صبر کن ! صبر کردم !

گردونه چرخید ! و چرخ فلک بازم کاره خودش رو کرد ! گذاشتم به حساب مصلحت خدا ! رفتم جلو ! قدم اول رو برداشتم دیدیم هیچی نشد ! رفتم جلوتر !!!

یه جای خیلی قشنگ بود . می دونستم دارم خواب می بینم ... یه رویای خیلی قشنگ !!!

جلوتر یه چشمه ی خیلی زیبا بود ... آب زلال ... آبشاری از کوهی در دور دست ها سرازیر شده بود و رنگین کمون زیبایی رو ایجاد کرده بود !

محو زیبایی اونجا شدم ! یادم رفت واسه چه کاری اومدم ! آره ! بازم سرنوشت کاره خودش رو کرد !  یه اتفاق دیگه!

با خودم گفتم این دفعه دیگه حواسم رو جمع می کنم ... می دونم چیکار کنم ! قدم هامو سریع تر کردم ! یه گام بلند برداشتم! همه جا زیبا تره قبل می شد ... با هر قدم انگار تمام زیبایی های دنیا رو رنگ زدن !

همه ی دنیا این جا بود ... آخره دنیا !

نمی دونم چند وقتی از اون موقع گذشته ولی می دونم تا اومدم خودم رو بسازم باز هم ...

غفلت غفلت غفلت ...!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 1:46  توسط ... | 

زندگی خیلی پسته. خیلی زود می خواد از پا درت بیاره

یه گوشه بشونتتو از خواری و حقارتت لذت ببره!

اون وقت هر چقدر که دلش خواست بزنه تو سرتو بگه تویی که ادعا داشتی دیدی به هیچ جا نرسیدی ؟!؟!؟! دیدی کم آوردی ؟!؟!؟! تویی که دم از با هم بودن میزدی .دیدی تنها شدی؟!؟! تنها گذاشتت !!!

 

سخته ... تحمل این حرفا سخته ... به خدا سخته !!!

آره ... اون هنوزم داره به حرفاش ادامه میده ... ولی نه دیگه گوش تو می شنوه نه زبونت حوصله ی حاضر جوابی رو داره !!!

ساکت می شی و در اعماق رویا های با اون بودن غرق میشی!

امرووز چه روزیه؟!

همه این جا دور هم جمع شدن ! یه آتیش بزرگ این وسط روشن شده !

یه عده دور این آتش حلقه زدن و دست هاشون رو به حالت دعا به سمت آسمون خدا بالا بردن و زیر لب زمزمه می کنن...

ولی این بار از خدا چی می خوان ؟؟!!  چی می گن؟؟ توی آتش ها چی نهفتس که باعث شده این همه آدم دوره هم جمع بشن؟!؟!؟ اوون حلقه ی طلایی چی رو می خواد ثابت کنه؟!؟؟!

آتش فروزان تره قبل میشه ولی من هنوز دلیلی برای بودنش پیدا نکردم ...!

نمی دونم ولی حس می کنم قدرت نمایی قدرتمند ترین قانون ها در ظاهره یه آتش قراره نمایان باشه ...! ولی آتشی که تا شعاع چند میلیارد کیلومتریش هیچ عنصری برای خاموش کردنش وجود نداره ...!

پس تکلیف چیه ؟!

آره باید ساخت... تحمل کرد ...

پس نابودی ای در کار نیست . فقط تصویر هایی که باید دیده می شد در نظر ها نمایان شده ...

یک اجبار برای باور بودن ها و نبودن ها !!!

اجباری که حتی کلمات رو هم زیر سوال می بره

کلماتی مثل سعادت ‌. خوشبختی . باهم بودن ! گناه ! زندگی!!! کلماتی که معنی هاشون رو خیلی وقته به دست فراموشی سپردم !!!

تا پیروزی چند قدم مانده بود ...

شاید گذر گاهی صعب العبور برای اون کنار گذاشتن

ولی شاید ضعف و نا توانی یک اشرف مخلوقات باعث ویرانی همه ی اون ساختن ها شده

ولی این زندگی چیزی برای ساختن نداره ... فقط باید رشد داد !!! رشدی که پایانش پلاسیدگی و پژمردگیه!!!!  رشدی که هیچ وقت به تکامل نمی رسه ! چون همیشه عنصری برای نابودی ها هست !!!

اره میشه گفت که هیچ وقت رسیدن به همه ی خواستن ها و احتمالات همیشگی نیست !

هیچ وقت نمیشه به قول و قرارایی که گذاشت اعتماد کرد !

فقط باید به دنیایی توجه کرد که پایان چند قدم با تو فاصله داره ! شایدم چند ثانیه !

دنیایی که خودش در بودنش شک داره چه رسد به بشر ۴ دست و پا !!!

اعتمادی به وجود نمیاد تا دلی ۲ تا نشه !

ولی این اعتماد زیبا ترین لحظه های زندگی رو میسازه چون حتی نبودنه اون دل هم نمی تونه چشمه ای آتشین و  گداخته از آب مذاب رو ایجاد کنه !!!

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/06/11ساعت 1:44  توسط ... | 
 

قصه های مادر بزرگا چرا همیشه باید درست باشه؟؟؟ چرا باید فردایی که نفرت انگیزه تحمل کرد به خاطره رسیدن به قانونی که شاید بیشتره آدم ها و یا شاید همه ترسی بیش از حد معمول و معقول ازش دارن...

 

ما باید زندگی کنیم.... تا یه رووزی سوخت بدنمون تموم بشه و پایانی رو پیش رو بیاریم...

درست مثل یه بازیگر.....

منتظر می مونه تا قصه به سر برسه.....

اون وقت پشت صحنه ای رو میبینی که حتی انتظارش رو نداشتی....

آره حقیقت اون بازیگر نمایان میشه....!

حقیقت....!

هی... روزگار....

خدایا شکرت. . . . . . . . . . . .

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/05/11ساعت 16:47  توسط ... | 

صبح شده...

ساعت حدودای ۴ ه...!

خستم...

من هنوز نخوابیدم...

دنباله یه مرگ می گردم...

یه مردنه شیرین...

بدجوری هوس کردم..........

یکی دو دفعه تا نیمه ها ی جاده ی مرگ رفتم ولی کم آوردم... جرئت رو ...!

............

تمامی جاده ها جادو اند اگر ما را به سوی رویا هایمان رهنمون گردانند...

جهان بسیار عظیم تر از باور من است....~

راه در ما متولد می شود...

.............

تنها با پاها و گام های خود قادری سراسر راهت را بپیمایی و به رویا هایت دست یابی و شمشیرت را بیابی...!

برای آنان که راهی منتهی به رویا هایشان می جویند ٬ پدیده ها نگاره هایی آشکار کننده اند که از مرز دیدگاه فلسفی می گذرند و شهود روح را بر می انگیزند....

راه می تواند برای همگان ساخته شود....

راه مرگ در راهه همگان قالبی دست خوشه افکاره روانی فرد می یابد....

سنت را بشکن و سنت شخصی خویش را بساز....

جذبه را جایگزین افسون کن.... و نماد های آتشین را جایگزین کلیشه ها.....

موجودات جهان مرئی را با چشم خیال ببین....

تجربه را در برابر معصومیت بگذار....

hey mother fucker ....

i hate every mother fucker that' s in your way ...!

ایمان شیفتگی عشق.... خدا ... تو ... یک تجلی در روح....

دلم الان یه مرگه شیرین می خواد....

دلم یه خونه پاک می خواد...

دلم می خواد تا آلوده نشدم برم....

انسان در گور بسیار آرام است .... اما برای این ساخته نشده....!

شاید هم ما هستیم تا خوب بمیریم....

و شاید ها....


ولی آخرش چی؟؟؟ از این جاده ی لعنتی هم فرار کردی! بعدش؟؟؟

توی يه بيابون...يه قبرستون... يه بهشته گمشده...يه جنگل رويايی...يه کلبه ی خاموش...يه اغوشه مهربون...!


نه!اينا مهم نيست...مهم نيست زنده ای يا مرده ..گاهی وقتا يه وجود اونقدر بی وجوده که بودنو نبودنش هيچ فرقی نداره...گاهی وقتا يه آدم اوقدر تو افکارش غرق شده که دسته هيچ ناجی ای رو نميگيره.. اصلا نمیبینه که بگیره!

"هی ... تو ... راهت کدومه؟؟؟؟ کجا می خوای بری؟؟؟ می خوای بمیری .... برو به درک.... این حقته ... حقیر ..... بد بخت....!!!!!"


آرووم باش... جرات داشته باش. جرات واسه انتخاب ... واسه ساختنه یه ساختمونه ريخته٬ ...واسه حرکت تو يه بيابونه گرم و سوزان! راه برو!

"ولی تو اومدی که خراب کنی..؟؟؟ تو اومدی که یه ایست ممتد به اون مغز یخ زدت بدی.... باشه.... این دنیا جای تو نیست... ولی تو باید زجر بکشی.... ! "


تنها چيزی که اهميت داره اينه که تو اون جاده  رو چه جور ببينيی! خوب ببين! اون اسمش فرداس! فردارو خوب ببين!

اگه قراره مرگ باشه... خوب باش تا خوب بمیری ...!

ولی٬  نترس. از هيچی...!


تمرکز... تصمیم...عمل...!


حالا تو فضا داری! راه برو............

مرده یا زنده.... باید بری جلو ... هیچی عوض نمیشه... فقط تو زمان رو از دست دادی .... همین و بس...!

u were from a perfect world ...

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/04/24ساعت 9:23  توسط ... | 

 

یه شمع روشن....

گرمایی نا مانوس....

امشب چی می خواد بشه؟؟؟؟

حس غریبی دارم....

انگار اون دور دورا منتظره منن....

انگار یه خونه پاک رو باید حس کرد

انگار دیگه وقتشه...

وقته رفتن.....

رفتن تا بی نهایته مطلق....

۳تا شمعه روشن.....

کاشکی این شمع ها تا صبح دوووم بیارن....

میگن خل شدی....!!!!

شاید....!

یکی از شمع ها داره خاموش میشه...!

اخه چرا؟؟؟؟

 

انگار باهم غریبه ایم... خوبیه ما دشمنیه... کاش منو تو می فهمیدیم ... اومدنی ... رفتنیه...

تقصیره این قصه ها بووود... تقصیره این دشمنا بوود...

اونا اگه شب نبودن.... سپیده امروز با ما بوود....!!!!!!!!!!!!!!

هه...!

کسی حرفه منو انگار نمی فهمه... مرده زنده... خواب و بیدار.... نمی فهمه.... کسی تنهاییمو از من نمی دزده...

درده ما رو درو دیوار نمی فهمه....

واسه تنهایی خودم دلم می سوزه....

قلبه امروزیه من خالی تر از دیروزه....

سقوطه من در خودمه.... سقوطه ما مثله منه...

مرگه روزای بچگی ... از روز به شب رسیدن...

دشمنیا مصیبته .... سقوطه ما مصیبته... مرگه صدا مصیبته... مصیبته حقیقته....

حقیقته ... حقیقته.....!!!!!!!!!

......................................

میونه این همه کوچه...که بهم پیوسته ... کوچه ی قدیمیه ما کوچه ی بن بسته.....!!!!!!!!!!!

دیواره کاه گلیه یه باغه خشک....که پر از شعرای یادگاریه....

مونده بینه ما و اون روووده بزرگ.... که همیشه.... مثله بودن .... جاریه....

صدای روووده بزرگ ... همیشه تو گوشه ماست ... این صدا لالایه.... خوابه خوبه ... بچه هاست.....

کوچه اما هر چی هست... کوچه ی خاطره هاست... اگه تشنه ست .... اگه خشک.... ماله ماست.... کوچه ی ماست....!!!!!!!

توی این کوچه به دنیا اومدیم.... توی این کوچه داریم پا میگیریم.... یه رووزم مثله پدر بزرگ باید... تو همین کوچه ی بن بست بمیریم...!!!!!

اما ما عاشقه روودیم مگه نه..... نمی تونیم پشته دیوار بمونیم....

ما یه عمره تشنه بودیم مگه نه....

دسته خستمو بگیر.....

تا دیواره گلی رو خراب کنیم... یه رووزی هر رووزی باشه... دیر و زوود ... میرسیم با هم به اون رووده بزرگ....

تنای تشنمونو .... می زنیم به پاکیه زلاله رووود...!

دست خستمو بگیر.... دست خستمو بگیر.....!!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/23ساعت 23:15  توسط ... | 
 

این قدر به آینده و اتفاقایی که ممکن بود پیش باید فکر کردم  که همه ی حال رو از دست دادم...

ساعت ها یه گوشه می نشستم و خیره می شدم به تفکراتی که خیلی ها شون رو فقط می شد حس کرد... و ساخت و باهاشون بازی کرد...

بعضی هاشونو به زمان فروخت و خیلی ها رو یه گوشه دور انداخت....

شایدم توی حافظه بلند مدت نگه شون داشت و سره به زنگا تق تق تق در زد و رفت سراغشون و دوباره یه حاله دیگرو به گذشته سپرد....!!!!

گذشته ای که اگه نبود نمی دونم من الان کجای این دنیای خیالی دست و پا می زدم...!!!!

ولی ای کاش می شد یه کم عاقلانه تر دید و گفت....

کاش می شد همه ی آدما از پوسته بچگی در میومدن و یه ذره فقط یه ذره حس می کردن دیگه بزرگ شدن... یه بلوغ....

اون وقت امیدی برای هر کاری داشتم... دیگه غصه ی زمان ها رو نمی خوردم....

ولی افسوووس و صد افسوس ... که می جنگند برای رسیدن به هیچ و پوچ.... می بازند برای بی ارزشی ها....

و این قافله ی عمر هم چنان رهسپاره شب هاست....

زمان به سرعت می گذره... آخه کی دیگه؟؟؟؟ کی؟؟؟؟

خدا.... بزرگه.... بزرگه.... بزرگه.... خدا .... بزرگه... بزرگه؟؟؟ آره ... بزرگه..!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت 21:31  توسط ... | 

نمی دونم تا حالا دلت جوری گرفته که بخوای یه گوشه بشینی و ساعت ها گریه کنی.... ؟

شاید به خاطره همه ی اون چیزایی که داری و خیلی ها حسرتشو می کشن....

شاید به خاطره نداشتن هات...

شاید به خاطره دعوای امروز با بهترین دوستت .... یا شاید به خاطره داد و بی دادای بی دلیله پدرت... هر چیزی ممکنه....!!!!

اما نه گاهی وقت ها هست که دلت بی دلیل می گیره... یهو یه گوشه کز می کنی و میری تو خودت.....

آره میشی کسی که هستی اما مجبوری توی دنیای واقعیت واسه سر پوش گذاشتن سره خیلی از چیزا اون نباشی.... بشی یه آدمه دیگه....

شایدم از تنبلیه...حوصله نداری نقابتو عوض کنی....خودت باشی... شایدم از اینی که هستی حالت بهم می خوره و ترجیح میدی همون جوری بمونی....

اون لحظه بغض گلوتو گرفته... بغضی که می خواد خفت کنه... آرومی اما درونت داغونه داغونه..... سکوت..... سکوت...... سکووت...........

چقدر سخته تحمله اون سکوتی که قبل از ترکیدن اون بغض لازمه....

دلت می خواد فریاد بکشی... شایدم دیگه کار از گریه کردن گذشته باشه... آره گاهی وقت ها خالی میشی... داد بزن....

شاید گریه رو از ضعف بدونی ... اما دیگه چه فرقی می کنه؟؟؟؟ تو که الان تنهایی ... اره تنهایی دیگه جزئی از بودنه تو شده.... باید بسازی....

هنوزم اون بغض توی گلوت سنگینی می کنه.... منتظره یه تلنگری... شاید به یاد اوردنه خاطراتت بهترین تلنگر باشه...  روی تختت دراز می کشی.... اروم سرتو می ذاری روی بالشت... و اون بغض بالاخره می ترکه.... اون قدر گریه می کنی که به خواب میری....

******

یه کابوس

همه جا تاریکه تاریکه

یه نوره خیلی ضعیف از دور دست ها نمایان شده...

صدای جیغه زنی مدام به گوش میرسه...

باد شدیدی می وزه....

حس می کنی سبک شدی

هر کدوم از پاهات تورو به طرفی می کشونن

خودتو جمع و جور می کنی.....

هوا خیلی سرده... از شدت سرما دندوناتو مدام به هم می کوبی....

مثله یه کاغذ مچاله شدی...!!!!

سایه هایی رو در اطرافت در حرکت می بینی ....

یه چیزی داره به طرفتو میاد... سعی می کنی از اون جایی که هستی فرار کنی...

اما سایه ها به طرفت هجوم میارن و هر کدوم گناهانی که در دنیا مرتکب شدی رو یاد آور می شن و با هر کلمه زخمی بر تنت به جا می ذارن...

از شدت درد اه و نالت به هوا رفته... اما اون جا دیگه هیچ داد رسی نیست....

حتری وجوده خدا هم نقض شده.... اره اون جاست که به ضعف و حقارته خودت پی می بری....

فریاد می کشی... صدات دیگه بالا نمیاد.... اره اینه سزای تو....

*****

با صدای ساعت از خواب می پری....

*****

دستمو می کشم روی بالشم ... خیسه خیسه... یادم میاد چه شبه سختی رو گذروندم... شایدم روز... ولی الان همه جا تاریکه تاریکه...

کا بوسه... همه چیز مثله یه فیلمه وحشتناک از جلوی چشمت می گذره... چه سرعتی.....

هجوم سایه های ازار دهنده... تابودی حقارت اور. بغضه خفه کننده... تنهایی... صدای جیغ های مکرر اون زن.... توی اعماقه وجودت رسوخ می کنه ... چه عذاب اوره...

سایه ای گمشده در میانه تاریکی ها ... اما اون سایه تو نیستی .. یه سایه ست همتای تو ... سایه ای که حاضره پا به پات بیاد ...

اون بغض اون دلتنگی ها داره نابودت می کنه.....

نه فایده نداره ... فردایی نا معلوم... نوری مرده...چراغی سوخته... لحظه ها را دریاب ... چشم فردا کور است...

شاید آن نقطه ی نورانی چشم گرگانه بیابانی ست....

وقته زیادی نداری... باید اونو ماله خودت بکنی... باید بی خیاله همه چی بشی....

با اومده اون همه چیز عوض می شه... آخرش چی میشه؟؟؟؟ بازم تنها می مونی.......

*********

بالشمو پرت می کنم یه گوشه... از خیسیه اون خسته شدم... می خوام سایم رو دنبال کنم... شاید مقصده اون بهتره این جا باشه...... نفسم به زوور بالا میاد.... دیگه صدای نفس هام هم در اومده.... گلوم خشک شده.... حس می کنم تمامه تنم خیسه....!!!!

اره آخه تو تاریکی فقط می تونم حس کنم... هیچ اطمینانی وجود نداره.... سایه داره نا پدید میشه... تاریکی قدرتمند تره....

احساسه سنگینی می کنم... سرم سنگین شده... یه فکری به سرم می زنه... روی میز کناره تختم چند تا قرصه خواب هست... ترجیح می دم تا ابد بخوابم.....

****************

دلم گرفته ... دوست دارم ساعت ها گریه کنم.... اما الان وقتشو ندارم... به اتاقه خوابم می رم... صدای جیغه اون زن مدام توی سرم می پیچه..... تعادلم رو از دست می دم.... به زمین می افتم.... سرم به لبه ی دیوار اصابت می کنه.....

چه جای قشنگیه... می گن این جا بهشته..... اما من ؟؟؟ بهشت؟؟؟ مگه ممکنه؟؟؟؟!!!!

این جهان پر از صدای حرکت پاهای مردمی ست که هم چنان که تورا می بوسند ... در ذهنه خود طناب دار تورا می بافند...........!!!!!!!!!!!!

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت 21:23  توسط ... | 

زندگی شباهنگام به منو تو می اندیشد . به لکه های منجمد شده بر دیوار های یک دل.دلی که جرمش فقط دل بستن بود. به پروازه قناری از قفس . به زیباییه عشق. عشقه پروانه به شمع....!!!!!

شمعی روشن... گرمایی نا مانوس...

نوری که از دور دست ها می آید و در بی نهایت به تاریکی پیوند می خورد...

دوست داشتن ها باقی ست ... خاطره ها جاری ست... نه؟!!! این است قانونه طبیعت ... پس چرا قانون شکن باشیم...؟!!!

احساسه با تو بودن سبب تپش های پی در پیه نبضه منه...

می دونم اگه این دوستی پایانش جدایی باشه نه به کبوتر بر می خوره نه به قناری نه به گریه های ابر های بهاری... این جا منم که نابود می شم چون دل بستم...

 عادت کردم.... به بودنه تو... به لبخند های همیشگیه تو... به گفتگو های به ظاهر مسخره... به شوخی های پی در پی... به همه چیت.... حتی به حس هایی که هیچ وقت بیان نشدن... احساس هایی که همیشه سعی در پنهان کردنشون داشتی...! اما می شد از اون لبخنده همیشگی درکش کرد....

عادت کردن آسونه ... اینو می دونم.. ولی شکستنه عادت ها عذاب آوره...

خواستنه تو هم سخته... سخت میشه به دستت آورد... باید خیلی چیزا رو شکست...خیلی سنت ها رو زیره پا گذاشت.... باید خیلی کارا کرد... اما اگه پای دوست داشتن وسط باشه هر کاری می کنم....!!!!

......................................................................

گوش کن... صدای تپش های آن طفله در راه را می شنوی؟؟ که غریبانه در پی یافتن سر پناهی برای گذرانه روزگارانش ایت.... آری...

او در طلبه آغوشه مادر در تاریکی ها دست و پا می زند...

در طلبه دستانه نوازشگر...

در طلبه یافتنه سایه های پدری که همواره بیانگره تاریکی باشند.... بیانگره تلاش برای دانستن....

خورشید به تنهایی حسی خوف انگیز در وجود آن طفل ریشه می دواند ..... که زندگی را به او گوش زد می کند.... آن کودک رویا هایی را می طلبد که دسته فردا ها از ان کوتاه است...!!!!!

لحظه هایی ناب برای درک روشنه هستی... پس چرا ما نشویم؟؟

چرا به دنباله پایانی.... ترس ... شاید تنها پایان برای ما باشه... شجاع باش... مهم خواستنه ماست... خواستن ... داشتنه همه ی اون چیز هایی ست که برای بدست آوردنشان روزگارانی را خشک و بی مهر... سرد و بی روح ... بدونه یه تکیه گاه می گذرانی ....

اما حالا که بهم رسیدیم ... چرا بی هوده می جنگیم؟؟؟؟ بیا سلاح هایمان را به کناری بگذاریم و خالصانه باهم بودن را تمرین کنیم.....!!!!!

**************

در شبی تاریک به دنباله شبحی از تو می گردم...اگر پیدا شوی به حبسه ابد محکومت می کنم و دادگاهه قلبمان چنین مجازاتی را سزاوارت می داند.... تو در قلبه من زندانی خواهی شد و این پاداشی برای من و جزایی برای توست.....!!!!

آری تکه تکه شدنه قلبم گواه چنین اظهاراتی ست....

جراح قلبی می آورم تا از نزدیک آن را ببیند و وجود شاهد برای من حکم برگه برنده را دارد.....!!!!!!!!

*********

شاید تجسم این رویا برای من کافی باشد...

چون تو اکنون سنگه قبری هستی زیره سایه ی درختی کهنسال که به پدری تشبیه شده و نوازش های یک مادر که همان برگ های پاییزی... دانه های بارانه غم زده...برف های بی رحم....است....در زیره تابش های مغرورانه ی خورشیدی که در طلبه قدرتنمایی و پس زدنه سایه ی آن درخت دست و پا می زند....!!!!!

**********

به دنباله بهاری هستم تا تورا دوباره زنده کنم....

تا برای من همیشگی باشی....

تا که غمه از دست دادنه تو مرا به فنا و زوال رهسپار نسازد....

پس بدان اگر نباشی منی نیست که با من ما شود.....

اگر نباشی صرفه فعل ها ... شخص ها بی معنی ست ....

......******.......

ورق بزن... ورق بزن این دفتر را ....

ولی در پی هم خواهی یافت که عاشق و معشوق همواره در طلب یکدیگرند.... ولی در آخر نرسیدن است.... بیا سنت شکن باشیم..... رسیدنه ما سر آغازه خوشبختی ست..... سر آغازه قصه....

بیا آغازی باشیم تا بهاری را تداعی کنیم....

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/03/20ساعت 21:4  توسط ... | 

 

 

I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep


I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete


Voices tell me I should carry on
But I am swimming in an ocean all alone
Baby, my baby


It's written on your face
You still wonder if we made a big mistake


I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep


I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete


I don't mean to drag it on, but I can't seem to let you go
I don't wanna make you face this world alone
I wanna let you go (alone)


I've tried to go on like I never knew you
I'm awake but my world is half asleep
I pray for this heart to be unbroken
But without you all I'm going to be is incomplete

Incomplete

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/03/02ساعت 2:57  توسط ... | 
 

بوی گندم ماله من

هرچی که دارم ماله تو

یه وجب خاک ماله من هرچی می کارم ماله تو

اهله طاعونیه این قبیله یمشرقی ام

...............

تویی این مسافر شیشه ای شهر فرنگ

پوستم از جنسه شبه

پوسته تو از مخمل سرخ

...............

تو به فکره جنگله آهن و آسمون خراش ....

من به فکره یه اتاق اندازه ی تو واسه خواب

 ...................

تن من خاکه منه

ساقه ی گندم تنه تو

تنه ما تشنه ترین تشنه ی یک قطره آب

........

تن تو مثل تبر

تن من ریشه سخت

تپش عکس یه قلب

مونده اما رو درخت

.........

.

تو آخه مسافری

خون  رگه اینجا منم

تن من دوست نداره زخمیه دسته تو بشه

حالا با هر کی که هست هر کی که نیست داد می زنم

 

.......

تو روزنه ی نوری

در خانه ی ظلمت پوش

دیباچه ی آغازی بر متنه شبه خاموش

چیزی به من از باران :

چیزی به من از پرواز:

چیزی به من از گریه:

چیزی به من از آواز:

می بخشیو می خوابی

در بستری از اعجاز.

می مانم و می رویم در سنگر یک آغوش

بر متنه شبه خاموش .....

شب حوصله می سوزد

وقتی که تو در خوابی

ظلمت همه ی دنیاس

وقتی تو نمی تابی

تندیسه یه تنهایی . در خوابی و زیبایی . مهتابی و بر پیکر .  دوری و همین جایی

در خانه ی ظلمت پوش

...........

من آن موجم که آرامش ندارم ... به آسانی سر سازش ندارم ...

همیشه در گریزو در گذارم...

نمی مانم به یک جا .. بی قرارم ...!!!!

سفر یعنی منو گستاخیه من...

همیشه رفتنو هرگز نماندن...

هزاران ساحل و نادیده دیدن... به پرسش  های بی پاسخ رسیدن....

من از تباره دریا ... ار نسله چشمه سارم....

رها تر از رهایی ... حصاره بی جصارم... صاحب حصاره من نیست ... پایان کاره من نیست ... هم دردو یاره من نیست ... کسی که یاره من نیست ... در انتظاره من نیست ....!!!!

صدای زنده بودن در خروشم... به ساحل چون می ایم خموشم

به هنگامی که دنیا فکر ما نیست

برای مرگ هم در خانه جا نیست

اگر خاموش بشینم روا نیست

دل از دریا بریدن کاره ما نیست

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/03/01ساعت 3:7  توسط ... | 
غبار غم ... یه چهره ...

توی یه جنگل پر از دارو درخت زندگی می کنه ... می گن تنهاست ....!

اندیشه ... زاده ی فکر انسان ... نه نه ... اندیشه ... همون فکر آدمیست ... نه اگه همون فکره چه دلیلی داره بگیم آزادی فکر و اندیشه ...!!!

 

امروز گذشت ... با همه ی خوبی ها و بدی هاش ... هیچ اتفاق خاصی هم نیفتاد ... مثله همیشه یه روزه تکراری.... یه عده دیگه زندانی ... یه عده دیگه تو خاک بدبختی ... یه عده خوش ... یه کاربن که همیشه کپی می گیره ... معلوم نیست کی به آخرین کاغذ میرسه ... یه زندگیه سفید .. سادی یه برگه سفید ...

حداقل اون موقع است که فکر می کنم هیچ سیاهیه دیگه ای وجود نداره ... هیچ ظلمی اتفاق نمی افته ... اون موقع چی میشه ؟؟؟ شایدم اون موقع سختی خودشو داره ...!

 

کلبه ای ساخته ام ... خانه ی من اینجاست ... من هم اکنون آزادم ... فارغ از هر دردو بلا...! 

دیگه نه زوری هست نه دینی....  نه قرآنی نه پیامبری.... نه امامی ... هیچی ... هیچیی....

کلبه ام خاموش است ... زوزه ی گرگ ها شب هنگام ترس را متولد می کند ...!!! اما ترس از چه؟؟؟

من تنهام... نه نیازی به بودنه من هست ... نه من نیازی به زندگی دارم ... !!! چه اهمیتی داره ؟؟؟  تنهایی نفرت انگیزه....

هرچی سعی می کنم باهاش کنار بیام نمی تونم ..... خیلی سخته... تو این کلبه ... تک . تنها ... میونه این جنگل .... یه عالمه حیوونه درنده ... من چی می خوام؟؟؟؟   چی شد که اومدم اینجا؟؟؟؟

اه ... بازم زندگی تکراری ... احتمالا قبلا یکی مثه من این راه رو رفته ....  پس آخرش معلومه ... باید اون کتاب رو پیدا کنم با بفهمم ته تهش چیه ...

نمی خوام تکراری باشم ...

اما شاید یکی دیگه مثله من بوده و نخواسته تکراری باشه ...

اه ... یه بن بسته دیگه ...

یه جوره دیگه شروع کنم...

برم کناره دریا ...

نه دیوونه... مکانش چه فرقی داره ...!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1385/02/28ساعت 19:47  توسط ... | 
 

کاش می دونستم ... می دونستم همه ی چیزایی که توی این دنیا هستن فقط لحظه ای ماله من هستن ...

و متعلق به این دنیان نه من ....!

 

امید وارم به یه وجود .. به اونی که بالاخره میادش ... !

باور دارم که زمان می گذرد ...

که قناری در قفس است ...

که تا شقایق هست ... زندگی باید  کرد ...

که باید بود .. برد ... باخت ....

باید ... بایدی شیرین بووود ...!

ما به زمان می پیوندیم ....  این را همه ی پنجره ها می دانند ...!

پنجره رو به تجلی باز است ... من و تو در گذر ثانیه ها می خندیم ... می گرییم ... من و تو تا به ابد در یاد هم می مانیم ....!

ما یه عشقه ...

تو  ماله منی ....!!!

شاید فاصله ها جدایی فیزیکی رو در ما زنده کنه ... ولی ما با همیم ...

این دنیا .. اون دنیا ... هر کجا که باشیم...!

زندگی ... شکستن پیمان ها ... همه چیز یه شوخیه ... یه شوخیه تلخ ...!

می بری می بازی .... می خوری .. می زنی ...

یه نیرو ... عمل و عکس العمل ...!!!

آره رسیدیم به قوانین چرته همون آدما ...!

حق دارن بزرگترا ... بزرگترا ... یه سریشون زیره خاکن ... خدا بیامرزه ... یه سریشون دمه خاکن ... یه سریشونم شاید اسمشون گم شده باشه ... تا به ابد زنده باشن ...!!!!!

.....

قطره های اشک از چشمام سرازیر شده ... یکی ... دو تا .... شاید اگه الان که دارم می نویسم همین کاغذو اسکن کنم... نوشته هام از شدت باد کردن قابله خوندن نباشن ...!!!!

هیچکی نمی فهمه منو ... یه ظاهره شاد که حتی شاید هیچکی باور نکنه که گریه هم بلدم....

ولی به خدا بلدم گریه کنم....!!!!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/02/20ساعت 19:8  توسط ... | 

دیگه حوصله ندارم...

دیگه حوصله ی هیچیو ندارم ...

نمی خوام احساس خستگی کنم.... نمی خوام داد بزنم تنهام...

..................

زماني که گلدان شکست............ پدر گفت:حيف بود

 مادر گفت:عمرش کوتاه بود

 برادر گفت:زيبا بود

 خواهرم گفت:مال من بود

ولي زماني که قلب من شکست هيچ کس حتي آخ هم نگفت

.................

واقعا دیگه می خوام بچه باشم ... با همون شیطنتا ... همون شور و عشقه کودکانه ... همون صداقتو سادگی بچگی...!

......................

ولی بچه ... برگشتن به یه زمانی که گذشته ... برگشتن به وقتی که الان توش نیستی ...

برگشتن به موقعی که نتونستی ازش خوب استفاده کنی ... البته شاید ...

یه فراره .... فرار ........!!!!!!!

...............

تمرکزم رو گم کردم ... درست وقتی که بهش احتیاج دارم....!

دیگه از قصه های مادر بزرگم خسته شدم ...

کاشکی

.........................

بالاخره فهمیدم....

اون گلبرگا پر پر شدن.... گلم پژمرده شد .... ماله خودم بود ... ولی بالاخره فهمیدم....!

دوسم داره... خیلی زیاد....!

ولی به چه قیمتی؟؟؟؟؟؟؟

 

FOR ALWAYS AND  EVER

I'LL NEVER GIVE YOU UP.....!!!!

DON'T PLAY WITH MY HEART

HOW YOU MEND A BROKEN HEART !!!!!!!

lOVE Is FOREVER

sOMEWHERE IN MY HEART ....!!!!

 

aNY THINg ..... iS POSSIBLE ...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/02/16ساعت 13:46  توسط ... | 
 

اگه یه روز دلت گرفت . اگه یه روز بغض گلوتو گرفت. اگه دیدی همه چی واست سخت شده .اگه گذشتت ازارت میده. اگه فهمیدی اونی که دوسش داری بدونه تو خوشبخت میشه. اگه زندگی نفرتشو نشون میده. اگه همه چی تلخ شده...!!!!

داد بزن...گریه کن...فریاد بکش...آروووم میشی....!!!

برو سرتو بکوب تو دیوار.... خون که اومد ترس وجودتو میگیره... گریه کن... بدنت به رعشه افتاده...!!!

همه چیو بکوب تو هم...هر چی گفتن داد بزن... بی اهمیت شو....

آخه همه چی واسه تو همین شده...!!!

بعدش به چی می رسی؟؟؟

بغضت ترکید. گذشتت پوسید...اون خوشبخت شد و رفت.... دیگه سراغیم ارت نگرفت... چون عوض شدی...!!!! زندگی شد تو...

آره هرکی زندگیو واست هر جوری تعریف کرده دروغ گفته... خواسته سره کارت بذاره..... ولی من میگم... زندگی یعنی تو و یه مبارزه واسه رسیدن به چیزی که ارزش رو تداعی کنه....!!! 

زندگی یه جنگه...!!!

کوچیک تر که بودم از همون موقع دلم می خواست یه تعریف واسه زندگی داشته باشم.

 اولا فکر می کردم زندگی یعنی خوردنه شکلاتو کارتون دیدن.اما این تعریف ماله همه نبود.مامانم چرا کارتون می دید . سره کار می رفت..

 بابام می گفت زندگی جنگه.... البته از نوعه ناجوان مردانه... من می گفتم نه جنگ نیست. جنگ زشته ولی زندگی قشنگه....!

 یه خورده  بزرگتر که شدم . معنی زندگی عوض شد... زندگی شد مدرسه رفتن و  گرفتن نمره ی بیست. اگه ۱۹می شدم زندگی زشت بود اگه بیست می شدم قشنگ بود....!

بزرگتر که شدم یه روز توی پارک یه گدایی رو دیدم. با خودم گفتم آخه واسه چی اون باید شبا گرسنه بخوابه؟؟؟  اون موقع فکر می کردم فقط همون یه گدا هست که گرسنه می خوابه!!! اما بعد ها فهمیدم واقعیت چیزه دیگه ایه...!!! یه عالمه آدم کوچیکو بزرگ هست تو این دنیا که زیره خط فقر زندگی می کنن !!!!

با خودم گفتم آخه عدالت کجاست؟؟؟

بعد معلم دینی مون گفت خدا بعضی هارو با پول بعضی هارو با فقر ازمایش می کنه!!!!

من می گم آخه این چه آزمایشیه...؟؟؟

تو هم اگه  پولدار بودی هم به فقیرا کمک می کردی هم راحت زندگی می کردی!!!

من همیشه با دوستم بحثم میشد . اون می گفت خدا آدمای فقیرو آفریده تا یکی مثه تو قدر ثروتو زندگیتو بدونی....!!!! بعدش من می گفتم یعنی همیشه باید یه عده فدا بشن....!!!!

اما حالا که فکر می کنم میبینم که...

زندگی جنگه....

جنگ با زندگی سخت تر از اون چیزیه که تو فکر می کنی...!!!!

یهو می کوبونتت زمین... و بعدش ممکنه خودش دستتو بگیره و بلندت کنه... اما ممکنه که دیگه حتی اجازه ی بلند شدنم بهت نده...!!!!

آره الان می فهمم... زندگی جنگ است و دیگر هیچ....

پس توهم سعی کن واسه چیزی بجنگی که ارزش جنگیدن رو داشته باشه....

سعی کن قوی باشی... گریه... قصه ... ناراحتی... درد....هیچ کمکی به تو نمیکنه... همه ی اینا باعث میشه خسته تر شیونیاز به نشستنو استراحت بیشتری داشته باشی....

اون وقته که قافله ی مبارزای زندگی رد میشه و وقتی ایستگاه خالی باشه... تورو جا میذاره...!!!!

اون وقت تو سرتو میذاری روی بالشتو ... گریه می کنی....!!!!

گریه نکن عزیزم... زندگی داره قشنگ میشه.....!!!!!

 

تا درودی دیگر ... بدرود

+ نوشته شده در  جمعه 1385/02/01ساعت 14:10  توسط ... | 

 

گر بمیرد پسری ماتم بگیرد دختری ...

گر بمیرند پسران ماتم سرا گردد جهان 

گر بمیرد دختری از قبر او روید گلی ....

گر بمیرند دختران ٬ دنیا گلستان می شود

................

آرزو دارم که مرگت را ببینم

بر مزارت دسته های گل بچینم

آرزو دارم ببینم پر گناهی

سوخته ای در دوزخی و رو سیاهی

جای اینکه عاشق زار تو باشم

آرزو دارم عزادار تو باشم....!!!

...........................

از هر باغ گلی بچین و برو

و به باغ گل چیده ... بر نگرد ...!!!!!

 

قضاوتش

باشه با شما !!!!!

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1385/01/21ساعت 13:16  توسط ... | 

آزادی به خوابی  می ماند ... که در ان ما .. خود ... رویای خویشتنیم...!!!!!

 

می خوای به چی برسی ؟؟؟ فکر می کنی توی این راهی که انتخاب کردی به کجا می رسی؟؟ از چی اینقدر مطمئنی که حرف هیچکی واست اهمیتی نداره؟؟ یعنی تو این قدر عاقلی که فکر می کنی درست ترین راه راهه تو؟؟

نه... یه جای کار می لنگه ... نه ... تو هیچ وقت خووب نبودی .... هیچ وقت بهترین نبودی ... اگه هستی ثابت کن... ثابت کن .... به همه ثابت کن درست میری .... !!!

داره میره جلو...!

یه دفعه خواستم رو سرنوشتم پا بذارم جوری که نفهمه ... جوری که صداش در نیاد ... اما نشد .! اومدم گوولش بزنم ... بگم فقط حرف حرفه منه.... هر چی من می گم...

تو نمی تونی جلوی منو بگیری ... خواه نا خواه همون جایی می برمت که دلم می خواد .... چون خیلی ضعیفی .... هنوز اونقدر نیرو نداری تا من بشم تابع تو !!! تو یه ایکسی...! باید همین بمونی.... سال هاست همینی .... عوض نشدی ... اصلا عوض نشدی....!!!!

تو یه ۴چوب شیشه ای گیر افتادم ...! نه راه پیش هست نه پس...!

توهم...!

یه سه راهیه...! پشت سرم راهیه که اومدم.... سمت راست میره بهشت ... چپ جهنم... شایدم بر عکس...!

راست یه جاده ی خیلی قشنگه... اولش نوشته تو می تونی ادامه بدی... این حقته...!

سمت چپ میگه زندگی زیباست ... لذت ببر ... بیا تو ...

گیج شدم... یکی مدام داره توی گوشم می خونه این راهه تو نیست...! کل جاده رو اشتباه اومدی ... این جا ماله تو نیست ... برگرد یه نگاه به دورو اطرافت بکن... یکم فکر کن شاید فهمیدی ...!

اما نه حوصله ی برگشتن ندارم .. این همه اومدم...! بی خیاله همه چی.... منم یکی مثه بقیه که اشتباه رفتن... کاریش نمیشه کرد...!

نه .......................

یه نشونه به تو میگه که اشتباه کردی ... اینقدر مغرور نباش...... یه بارم که شده گوش بده ببین چی میگه.....

 چرا؟؟؟؟

حتما واسش مهم بودی که سره راهت سبز شده!!!!!!!

نه دیر شده!!!

لجبازی نکن... بهش اعتماد کن....

جلوتر یه آبشاره داره شرشر میریزه .... چندین ساله که داره این کارو تکرار می کنه.... دلش می خواد اینجوری باشه... شاید یه رووزی روودخونه شد..!!!!!!!! تو این دنیا همه چیز ممکنه...!

مردن... زندگی... کلی راه بینه این ۲تاست...! ولی هیچکی نگفته که زندگی آسووونه.... پس وقتی میای ... باید ... جوره همه چیو بکشی....! همون طوری که قبلیا کشیدن... تو یه فطرته سرشتی با خاک داری ... تو از نژاد آریایی ها...!!!!!

سرنوشت رو به بازی بگیر... اینه رسمه زندگی... داره می چرخه... تو هم بچرخ... نه ... باهاش نچرخ... سازه مخالفو بزن... شاید یه پایانه قشنگ داشت....!!!!

یادت باشه ... تو هر کاری بخوای می تونی بکنی...!!!!

 

چه تنهاییه غمگینی...که غیر از من همه خوشبختو عاشق ... عاشقو خرسند ... به فردا دل خوشند ! شاید که با فردا ٬ طلوع خوبه خوشبختیه من باشه...

شبا با رنجه تنهاییه من سر کن .. شاید فردا رووزه عاشق شدن باشه... دلم تنگه برادر جان...!!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه 1385/01/19ساعت 14:48  توسط ... | 

remember a day

 

remember a day before today

a day when you were young

free to play alone with time

evening never came

sing a song that can't be sung

without the morning's kiss

Queen- you shal be it if you wish

look for your king

 

What Can't We Play tOday?? Why Can't we stay thAt way???

Climb your favorite apple tree

try to catch the sun

hiDe form your little brother's gun

dream yourself away

why can't we reach the sun??

why can't we blow the years away??

 

PinK FlOyD

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/18ساعت 12:4  توسط ... | 

the ONE whO reaLLy LOVE YOU !!!!!!

 

he iS Calling frOm the Deep

Summoning my SOul to endleSS Sleep

he is bounD tO drAG me Down !!!

drAg me DowN ...!!!!

 

I can see !!!!! I can see you ....

white is the light that shines through the dress that you wore

he lay in the shadow of the wave ...!!!

please WAKE ME ....!!!!

pleASSSeeee

 

+ نوشته شده در  جمعه 1385/01/11ساعت 18:33  توسط ... | 

 

من درد مشترکم ... مرا فریاد کن

درخت با جنگل سخن می گوید

علف با صحرا

ستاره با کهکشان

و من با تو سخن می گویم

در حضور روشن تو با تو گریسته ام

برای خاطر زندگان در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیبا ترین سروده ها را

زیرا که

مردگان این سال

عاشق ترین زندگان بودند ...

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 18:15  توسط ... | 

چی میشه؟؟؟؟

 

اگه یه رووز خودمو کشتم چی میشه؟؟؟

کیه که تو این دنیای خیالی جای منو پر کنه؟؟؟

کیه که یاده منو زنده کنه؟؟؟

اگه همین الان رفتم چی؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1385/01/09ساعت 18:7  توسط ... | 

رویا

 

احساس آرامش دارم . حس می کنم خیلی خیلی آروومم ... اونقدر آروووم که حتی بلند ترین صدا رعشه ای در من ایجاد نمی کنه...

چقدر تنها بودن لذت بخشه ... چقدر خووبه که آدم تنها باشه ... واسه هر کاری زمان داره ... صحبت کردن . دعوا .. قهر و آشتی .. کتک کاری .... ...

تنها بودن لذت بخشه ....

 آهــای آدمای خیالی ... آهــــای آدمک های نیمه شب های رویایی .... آهـــــــای عرووسکای بی خاصیت ..... آهـــــــــای زنده به گور شده های ملعون ..... آهــــــــــــــــــای .... آهــــــــــــــــــــــــــــای ......

کسی صدای منو نمی شنوه ..؟؟؟؟؟؟  

من یه آدمم ... توی دنیای صورتک ها .... چرا هیچکی جوابمو نمیده ؟؟؟؟؟؟

می دونی چرا ؟؟؟ چون من با همه ی اونا فرق دارم ... من متفاوتم .... اونا اصلا صدای منو نمی شنون .... هر کسی سرش به کاره خودش گرمه .....

 آهـــای ... آهـــــــای ... آهـــــــــای .......

چقدر لذت می برم .... وجودم اونقدر رشد کرده که هیچگی من رو حس نمی کنه ... می دونستم یه روزی به این مرحله می رسم .... چقدر دوست داشتنی ....   هیچ کسی صدای گامهای منو نمی شنوه ... هیچ کسی صدای نفس هامو نمی شنوه.... هیچکی نیست که بگه تو کی هستی .....

انگار هویتم رو در نبوده من در زمینی از جنس خاک  هک کرده اند اند ....

خدای من .... 

شاید این آدمک ها اونقدر مشغول شدن که من رو حس نمی کنن .... شاید راسته که هر کسی فقط برای خودش میره جلو ... شاید این احساس رو بقیه هم دارن ...!!!

......

چه لذت بخشه .... تنهایی .... آرامش.....

یه آیینه ... چقدر زیبا شدم..... چه ظاهره فریبنده ای .... الان وقتشه

.....

حس می کنم عاشق خودم شدم....

اره شاید این طور بهتر باشه... خودم رو می شناسم ... اگه دروغ بگم... اگه راست بگم... اگه خیانت کنم... اگه دل ببندم..... اگه ... اگه...... همش واسه خودمه.... 

امروز خواستم به خودم ثابت کنم که چقدر خودمو دوووست دارم.... سخت بود... ولی لذت بخش بوود ....!!!! هیجان زده شدم... حس کردم خیلی به وجودم وابسته شدم... حس کردم بدونه اون نمیشه.... .......

نه ... خسته شدم.... تحمل این وضعیت رو ندارم .... دیگه اون آرامش سابق رو ندارم .... این عشق همه چیزو میریزه بهم.....

همش سعی می کنم جوری باشم که از خودم خوشم بیاد .... سعی می کنم  اون قدر جذاب باشم که ....

....

نه....

من آرامش قبل رو ترجیح می دم.... نمی دونم...

آخه تو این ۴ چوب کوچیک و تنگ واقعا نمی دونم تنهایی چی کار باید بکنم... کاش این گوور ۲ طبقه بوود...............

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1385/01/08ساعت 18:33  توسط ... | 

سال ۱۳۸۵ ام اومد ... چقدر زووود می گذره ....

حیف که مخ من از کار افتاده ...

هیچ حرفی واسه گفتن ندارم ...

فردا ها قشنگه ...!!!!

دل واسه فردا خیلی تنگه.....

 

هر روزتان نوروز .... نوروزتان پیروز ...

به امید اینکه یکم بزرگ شیم ...

امید وارم ساله ۸۵ از تمومه سالایی که پشت سر گذاشتین بهتر باشه و به هر آرزوویی که دارین برسین ...

و....!

تولد کوچولو های فروردینی ... نوزادای طبیعت هم پیشاپیش مبارک ...

 

تا درودی دیگر ....

سال نو ... مبارک

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1384/12/28ساعت 20:48  توسط ... | 

این جا...

شهر ما ....

آسمانش آبی ست ....

گویند زندگی زیباست...

 

فریادم در دست نوازش گره نسیم ...

می رود تا دور دست ها ....

و آنقدر در چشم ها حقیر می شود ...

که بعد از اندکی آه و زجه ...

به خواب می روم....!!!!!

 

تا درودی دیگر...!

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 14:13  توسط ... | 

گریه کن .....

گریه قشنگه....

 

دلم هوای دو چرخه سواری کرده ...

هوای تاب بازی کردن ...

هوای یه جنگل پر از دارو درخت...

هوای شبای بارووونیه شمال ....

 

دلم یه آغوووش گرم و نرم می خواد ....

دلم خسته شده ....

..............

تا درودی دیگر ...

+ نوشته شده در  شنبه 1384/12/20ساعت 14:7  توسط ... | 
 
صفحه نخست
پست الکترونیک
آرشیو
درباره وبلاگ
----> I'm AlwayS thinking of you are the most important person in the whole <----


نوشته های پیشین
اردیبهشت 1388
مرداد 1387
بهمن 1386
دی 1386
مهر 1386
شهریور 1386
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب
دیجیتال کیوان

-----> you are the One <----- ***Baby So Be Sure I l0ve U 2***